تبليغاتX
سیاره عشق

سیاره عشق

دلم عاشقت نمیشه اینو بدون همیشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 15:23  توسط مژده  | 

سیاره برگشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلامی به بلندای آسمان سلامی به قشنگی صداقت و سلامی به زیبایی عشق

خوب هستید تعطیلات خوش گذشت

بازم سال نو مبارک

بدون هیچ مقدمه ای میرم سر اصل مطلب ، نمیدونم واقعا نمیدونم جواب این همه خوبی و محبت رو چطوری بدم ، شاید بهم بخندید ولی من از تصمیمم صرف نظر کردم هر چند برام سخته ولی به خاطر اینکه فهمیدم سیاره با نوشته هاش خودشو تو دله شما ها باز کرده تصمیم گرفتم به کارم ادامه بدم .

توی تعطیلات خیلی فک کردم خیلی اتفاقات حالا خوب یا بد افتاد که تصمیم گرفتم ادامه بدم و به بعضی ها ثابت کنم که من هیچ وقت جا نمیزنم ...

حرفای که توی پست قبل زدم واقعا حرفای جدی بود ، ولی کسی باور نکرد همین طور که خودم باور نکردم .... ولی خوب نباید جا میزدم اشتباه کردم .... منو ببخشید ...

قبل از این پست یه پست گذاشتم و فقط یه کلمه نوشتم .... پایان ... وقتی آپ کردم یاده حرفای قشنگتون افتادم .... و بیشتر از همه از بهار ترسیدم .... ترسیدم که از دستم ناراحت بشه آخه دلش کوچیکه خیلی کوچیک .....

میخوام از دوستای گلم تشکر کنم اونایی که ثابت کردن تنهایی معنایی نداره ثابت کردن مشکل وجود داره ولی نباید جا زد کسایی که با حرفایی قشنگشون به من دلداری دادن ...

 

نسرین : دوست دارم به وسعت دل دریایی خودت

بهار : زندگی رو به تو مدیونم

سارا : دختر خاله ی گلم که خیلی کمکم کرد

محمد : یاور همیشگی من

تنها : راست گفتی نمیتونم نت رو ترک کنم ، هر چی تو بگی

یار وبلاگی : به قول خودت وبلاگ یه دل مشغولی که اگه اینو از آدم بگیرن نمیدونه حرفه دلشو کجا بنویسه .... منم به حرفت گوش کردم

داش آیدین : خصلت تیر ماهی اینه که به حرف اسفند ماهی گوش بده ، مرسی که سیاره رو سنگر تنهایی خودت کردی

آرش : مرسی از اینکه همیشه بهم روحیه میدی ( شوق نوشتنم گل کرد )

اریک : با پهنای عشقت به سیاره روحیه دادی

بردیا : بهترین دوست

احسان : بامرام ، باحال ، و وفادار ... دوست دارم

مجتبی : کمپانی مرام و معرفت ( واقعا برازندته )

علیرضا: یه دوست مهربون

محمد رضا : شاد زی مهر افزون

علی : چشم میذارم یادگاری بمونه...

امیر : چون از بهار میترسم به حرفش گوش دادام باور کن اگه پیشش بودم با یه لنگه دمپایی میزد تو سرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( نبینم غصه بخوری )

امیر (هند) : چشم به حرفای بهار گوش میدم

 

اگه بخوام اسم بقیه رو بیارم خیلی زیاد میشه که هم من میترسم کسی از قلم بیوفته هم از حوصله ی شما خارجه ....

دوستون دارم همین !!!!

 

نیازمند چیزی بودم که باورش کنم

نگاهت بر من افتاد و باور کردم

خواهان کسی بودم تا باورش کنم

خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی

و باورت کردم

اما آنچه که به راستی نیازمندش بودم

باور کردن خود بود

مرا به دنیای درونت بردی و با اکسیر عشق یاریم کردی

و به برکت توست

که امروز زنده ام ، لمس میکنم و باور دارم

کسی ، چیزی یا خود را

آری تنها به خاطر وجود توست !!

 

با یه سیاره گل دوستون دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا دیگه میدونم واسه کی واسه چی مینویسم ، می نویسم واسه دوستای گلم که عاشقونه دوسشون دارم ....

 

اولین فرصت پیشه همتون میام فعلا بای ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 11:35  توسط مژده  | 

آخرین پست سیاره !!!!!

سلام به همه ی عزیزانم کسایی که در کنارشون احساس آرامش میکنم

و با حضور پر مهرشون به من روحیه میدن

راستش این اولین پست خودمونی هست که در این وبلاگ درج میشه

نمیدونم چی باید بگم و نمیدونم از چه کلماتی استفاده کنم تا جمله بندی قشنگ بشه آخه انشام زیاد خوب نیست و شما باید به بزرگواری خودتون ببخشید

باورم نمیشه به این زودی سالها گذشت و منی که همیشه در حسرت بزرگ شدن بودم حالا در حسرت بچگی دارم به پیشواز سال 85 میرم

نمیدونم واقعا نمیدونم سال 84  چه طور گذشت بگم عالی بود بگم بد بود یا بگم خوب بود به هر حال گذشت .

در نیمه دوم سال 84 من با دنیایی وبلاگ و وبلاگ نویسی به وسیله ی دوست عزیزم محمد پایسته آشنا شدم و به جرات میتونم بگم اگه تشویقهای محمد نبود شاید الان سیاره به اینجا نمیرسید گرچه من جواب محبت هاش رو با بی وفایی دادم حالا بماند که چی شد ولی همینجا و در همین پست که آخرین پست سیاره هست ازش معذرت میخوام و امیدوارم منو ببخشه ( اشتباه نکنید موضوع عشق و عاشقی نبود )

گفتم آخرین پست و میدونم همه تون فک مکنید که منظورم آخرین پست سال 84 هست در صورتی که این پست آخرین پست سیاره هست و بعد از 13 فروردین 85 دیگه وبلاگی به عنوان سیاره عشق وجود نداره !!!!

صبر کنید چرا میزنید بابا به خدا بچه زدن نداره

من با این وبلاگ با یه دنیایی دیگه آشنا شدم با کسایی آشنا شدم که مطمئنم هیچ وقت نمیتونم فراموششون کنم داداشای پیدا کردم که همیشه حسرتشون رو میخوردم با اینکه خودم 2 تا داداش دارم ولی چه فایده وقتی ازم کوچیکترن!!!

خواهرایی پیدا کردم که به اندازه ی تموم دنیا دوسشون داشتم و دارم و دوستایی پیدا کردم که همیشه دوست داشتم داشته باشم

نمیدونم شاید تصمیمم برگرده ولی باور کنید دیگه خسته شدم دیگه طاقتم طاق شده دیگه به این باور رسیدم که باید تا آخرین لحظه ی عمرم تنها باشم ( شاید فک کنید منم از یه بی وفا ضربه خوردم که اینا رو میگم ولی نه اصلا اینطور نیست من اونقدر قربانی عشقای دیگرون شدم که به خودم نمیبینم بتونم یه روزی عاشق بشم)  

یه عزیزی میگفت نباید جلوی مشکلات کوتاه بیایی نباید بذاری مشکلات روزمره روی روحیه ات تاثیر بذاره ولی چه فایده داره وقتی آدم خندیدن بلد نباشه !!!!!

شرمنده اگه 5 روز مونده به سال جدید با حرفام باعث ناراحتیتون شدم گرچه فک نکنم حرفی زده باشم که باعث ناراحتی شده باشه !!!!!!

به هر حال هر خوبی و بدی از من و این وبلاگ و نوشته هاش دیدین به بزرگواری خودتون ببخشید چرا که اصلا قصد مخدوش کردن افکارتون رو نداشتم

با آرزوی موفقیت و سربلندی برای تک تک خواهر برادرای عزیزم

امیدوارم سال جدید سال خوبی براتون باشه و سعی کنید توی این چند روزه باقی مونده خودتون و مغزتون و وبتون رو از هرچی غم و جدایی و تنهایی آپدیت کنید و با پستی شاد به پیشواز 85 برید نه مثل من که اومدم غزل خداحافظی رو بگم و برم

میدونم خیلی ها از دستم ناراحتن شایدم نه شادن که داره شر مژده و سیاره اش کم میشه !!!

برای خودم سخته که روی کلمه ی حذف وبلاگ کلیک کنم ولی خوب دیگه سهم ما از این زندگی تنهایی .... ( انگار به ما نیومده تو جمع دوستان باشیم )

خوب دیگه خیلی حرف زدم باید برم چون مهمونای نوروزیمون از راه رسیدن ( من نمیدونم اگه مهمونه نوروزین چرا از یه هفته قبل نوروز اومدن ... شوخی کردم )

راستی اینو بدونید که بعد از 13 وقتی سیاره تعطیل شد بازم پیش همتون میام و هیچ وقت فراموشتون نمیکنم ( حالا میفهمم چرا به 13 میگن نحس )

اگر هم احیانا ( چشمم آب نمیخوره ) با من کاری داشتید میتونید من تو وب یکی یک دونه های شیطون پیدا کنید یا برام میل بزنید

با یه سیاره گل دوستون دارم

خداحافظی سخته و من اصلا ازش خوشم نمیاد به همین خاطر میگم به امید دیدار در سال 85  

آرزومند آرزوهاتون آبجی کوچیکتون مژده

سال 1385 بر همه ی عزیزانم مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت 15:29  توسط مژده  | 

تقدیم به تو که بهترینی!!!!

 تو یادم کن فراموشم 

 تو روشن کن که خاموشم 

 نبر عشق رو از آغوشم 

 بگو قلبت پشیمونه 

 نبر عشق رو از این خونه 

 تو باور کن کلام من 

 مجنون تر از تو عاشق نمیبینم 

 اشکامو پاک کن محتاج تسکینم 

 آرامش من ای عشق دیرینم 

 بی تو هیچم بی تو میمیرم 

 ای سرنوشت سازم 

 ای بال پروازم  

 پایان ندارم 

 بگو که آغازم 

 من رفته از یادم  

 گمگشته فریادم 

 بی تو اسیرم با تو آزادم 

 بی تو هیچم بی تو میمیرم  

 میمیرم 

 میمیرم ... میمیرم 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 اسفند1384ساعت 8:8  توسط مژده  | 

میخوامت

می خوامت ولی نموندی پیشم

 

حتی بمونی عاشقت نمیشم

 

فایده نداره اشک و گریه زاری

 

نه خودت رو میخوام نه یادگاری

 

دروغ نگو تقصیر این زمونست

 

هر دومون میدونیم اینا بهونست

 

به جون تو نباشی اصل حاله

 

زندگی بی تو پر عشق و حاله

lovelove 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 12:35  توسط مژده  | 

بوی محرم

بوی محرمش میاد خیمه و پرچمش میاد

 

فرشته از تو آسمون برای ماتمش میاد

 

رقیه دخترش میاد صدای مادرش میاد

 

تشنگی با لبش میاد حسین با زینبش میاد

 

شاهزاده ی جوون بیا عباس پهلون بیا

 

یه طفل زیبایی میاد صدای لالایی میاد

 

مسافرای کربلا دارن میرن به مهمونی

 

دل رو بزن به قافله اگه میخوای جا نمونی

 

بردار چراغ و پرچم و اسبابای محرم و

 

بگیر رو دوشت علم و دیوونه کن یه عالم و

 

توی صف زنجیرزنا آقا تماشات میکنه

 

اگه یه قطره عاشقی وصل به دریات میکنه

 

کنار هر سقاخونه به تشنه ها آب بنشون

 

بچه های کوچولو رو لباس سقا بپوشون

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 14:20  توسط مژده  | 

ای خدا!!!!!!!

 

ای خدا کاشکی یکی بود هم دم و هم نفسم بود

 

یکی بود که منو کم داشت یکی که دل واپسم بود

 

یه کسی که روی شونش قطره قطره اشک بریزم

 

کسی که من و بفهمه حس کنم براش عزیزم!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 بهمن1384ساعت 13:30  توسط مژده  | 

احساس!!!

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرحمم باشه

شریک خنده و شادی رفیق ماتمم باشه

هنوزم در پی اونم که عشقش رو سادگی باشه

نگاههای پر از مهرش پناه خستگیم باشه

میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خسته ست

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

نکن گریه منم اینجام بذار دستاتو تو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام

خدایا عشق من پاکه درسته عشقی از خاکه

منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 14:27  توسط مژده  | 

باغ آرزو

گل باغ آرزوهام توی دست سرد باده

واسه من گرون تموم شد این یه دل دادن ساده

رفتی و ازم گرفتی رنگ خنده و صدامو

از درخت شبا چیدی همه ی ستاره هامو

کاش نمی دیدمت هیچوقت سخت از تو دل بریدن

بهترین بهونه ای تو واسه ی نفس کشیدن

جای تو خالی حالا بین آدمها و گلها

حالا تو دوری دوری بین ما شکسته پل ها

اولش دست زمونه گریه عشقمو کور کرد

بعدش آوار جدایی قلبمو زنده به گور کرد

دل بهت دادم و گفتم با خوب و بدت میسازم

آخر کارو نخوندم که جونیمو میبازم

حالا تو یه قطره اشکی میدرخشی توی چشمام

نمیذارم که بیوفتی بی تو تاریک میشه دنیام

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1384ساعت 12:44  توسط مژده  | 

برو من از تو آخر دل بریدم

شبی با شعرهایم گریه کردم

دوباره از تو با دل شکوه کردم

زدم چنگی میان پرده هایم

بریدم از حصار نرده هایم

دویدم تا بیابم تکیه گاهی

بریزم اشک گرمی روی آهی

نگاهم سرد بود و غصه می خورد

مرا با خود به جایی دور می برد

دوباره آسمان بیداد میکرد

دوباره شعر من فریاد میکرد

من اما میدویدم تا بگریم

مگر می شد که آن شب من نگریم

نسیمی کاغذی را جا به جا کرد

تو گویی خش خشش مرا صدا کرد

دویدم از پی کاغذ دویدم

گرفتم کاغذ و جایی خزیدم

نشستم تای آن را باز کردم

غم هجر تو را آغاز کردم

میان کاغذ از چیزی که خواندم

تنم لرزید اشکی هم فشاندم

خدا می داند اما من چه دیدم

عذابی بدتر از آتش کشیدم

نوشته بود معشوقی به عاشق

برو من از تو آخر دل بریدم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 15:48  توسط مژده  | 

نشکن دلمو

سرگرمی تو شده

 بازی با اين دل غمگين و خسته ام

يادت نمياد

 اون همه قول و قراری که با تو بستم

با اينهمه ظلم

 تو ببِين باز چه جوری پای اين همه قول و قرار من نشستم

نشکن دلمو

 به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز

نگو بی خبری

 نگو دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بی خبری

 نگو نمی دونی وقتی که نيستی گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز

ديونه نکن

 دلمو آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز

نگو بی خبری

 نگونمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز

نگو بی خبری

 نگو نمی دونی وقتی که نيستی گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 15:10  توسط مژده  | 

تردیدهای شیطانی!!!

عجيب نيست اگر عشق را نمی دانی

                                       تو پشت آِينه ای از غرور پنهانی

دلت هميشه به رنگ غروب دريا بود

                                      خبر نداشتی از جلوه های بارانی

به شکل سخترين موجهای ناهمگون

                                    مرا هميشه کشاندی به سمت ويرانی

بيا و مگو از نهايت اين عشق

                                    به رغم اين همه ترديدهای شيطانی

و گرم کن تن يخ بسته ی مرا ِيکروز

                                  درست پشت سکوت شبی زمستانی!!

 

Uploaded Nov 20 2005 23:08:50 GMT
License: All Rights Reserved
Click icons below for more information

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 11:48  توسط مژده  | 

محاله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دست تو تو دست من بود

دلت اما جای دیگه

تو خودت خبر نداری

اما چشمات اینو میگه

مدتی بود حس میکردم

که دلت یه جا اسیره

پشت پا زدی به بختت

کی واست جز من میمیره

تو میگی یه وقتا گاهی

پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمیشه

واسه تو نمونده راهی

دیگه دیدنم محاله

دیگه برگشتن خیاله

سزای کارت همینه

دل از اون نگات بیزاره

تو میگی یه وقتا گاهی

پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمیشه

واسه تو نمونده راهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 15:1  توسط مژده  | 

زندگی

زندگی قصه ی تلخی است که از آغاز بس که آزده شدم چشم به پایان دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 15:18  توسط مژده  | 

یه شعر ناب از علی عظیمی

پنجره هابسته اند
عشق پایدار نیست
دیدهء بیدار هست
دولت دیدار نیست
یار چو بسیار بود
دل سر یاری نداشت
دل سر یاری گرفت
لیک دگر یار نیست
پاینده باشین و هر که دشمنت باد نانش آجر باد
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 15:46  توسط مژده  | 

در مکتب عرفان

Doost_e_Gharib@yahoo.comDoost_e_Gharib@yahoo.com
يک روز و هزار سال :
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سکوت کرد به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يک روز ديگر باقي است بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟ با يک روز چه کار مي توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد ، هزار سال هم به کارش نمي آيد و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي کن او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد قدري ايستاد بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم آن وقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سر و رويش پاشيد زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد اما اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسي که هزار سال زيسته بود
بساط شيطان :
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 15:14  توسط مژده  | 

ای کاش

این مطلب رو از وب دوست عزیزم کامی جون گرفتم.

 

 

 

ای کاش...

ای کاش در دنیا همه ی مردم عاشق بودند،

                                                                  ای کاش دلها در سینه سنگ نبود.

                 ای کاش عشق در میان عاشقان فروختنی نبود،

                                                          ای کاش عشق از روی چشمها قابل تشخیص بود.   

ای کاش...

ای کاش اشکهای تنهایی شب ، لب می گشودند و از دل عاشق حرف می زدند ، دلی که هر شب چشمانش بارانی است. 

ای کاش...

ای کاش در خواب می دیدمش تا با اشک بهش بگم که عاشقونه میپرستمت.

ای کاش...

ای کاش ابر  بودم  تا  وقتی  که   به یاد تو می باریدم ، همه می دیدند و شاهد می شدند و شهادت می دادند که چگونه برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 16:34  توسط مژده  | 

دچار

دچار يعنی

عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

 

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دريای بیکران باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 16:32  توسط مژده  | 

دیگه میذارمت کنار!!!!

چه کنم دوسش دارم شوخی که نیست حرف یک عمر دربه دری است صحبت کلی آوارگی است شکایتی نیست حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند شما هم بدانید بد نیست تازه بعد عمری عاشقی همین امشب پاییزی از من پرسید مگر تو دوستم داری؟ و من یقین دارم دیوانه تر از مجنون خیره به پرس عجیبش هفت آسمون حیرت را سیر کردم و برگشتم راستی گفتم برگشتم او هم برگشت از سفر آنسوی اقیانوسش برگشت اما نه پیش من او مال همه است و من آرزو میکنم هیچکس مال او نباشد اما مگر میشود او حرفی نزد ننوشت سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقی ام بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد. اسم این نوشته را اسیر پرانتزی کردم که نشان بدهد حرف اوست همیشه حرف حرف اوست نه فقط حالا. راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت جمله ای نوشت که آرزو میکنم به آستان نیلوفری چشمان روشنش بر نخورد اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگهایی بود که به بهانه مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است می دانست من هم بچه ام هم عروسک میخواهم هم هیچ کس اندازه من دیوانه اش نیست و هم صحبت این حرفها نیست کافی است این دو خط آخر را برای خودش می نویسم زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار میدانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر لازمشان شود پس نگهش میدارند اما چیزی را که دور بیندازند هم دور است هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست من راضیم به همه چیز هر چیز که جوری به تو مربوط میشود میدانم جمله ای که نام این نوشته است حرف دل توست . باز گلی به جمالت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من آن را در گیومه ای از تو نقل می کنم:

" درست مثل تقویمی که عوض میشه سر بهار

مندازمت یه گوشه و دیگه میذارمت کنار"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 16:11  توسط مژده  | 

واست میمیرم !!!!!1

شب ميرسه يواش يواش ، ستاره های بی حيا

يه چشمک يواشکی ، که امشبو با ما بيا

نميدونن ابر دلم ، بدجوری بارونی شده

جنگلای توی چشات ، برام بيابونی شده

 

شب که ميشه يواش يواش ، چشای من بيدار ميشن

کوچه های خيال تو ، پر از صدای تار ميشن

قصه تو تعريف ميکنم با يکی بود يکی نبود

اما هميشه آخرش هر چی که بود ميگی نبود

اما ديگه قصه بسه ، قصه ها بی محل شدن

تموم کور و کچلا ، به ارسلان بدل شدن

امشب ميخوام تو کوچه ها ، با گريه هام صدات کنم

تو هق هقای غربتيم ، هر چی منه فدات کنم

امشب ميخوام کاری کنم ، يه کمی مهربون بشی

بازم دلت منو بخواد ، خسته از اين و اون بشی

امشب بشه شايد منم ، يه سر بيام تو خواب تو

طفلی دلو گمش کنم ، توی موهای تاب تو

شب که ميشه تا دم صبح ، بدجوری بيتاب توام

شبها به خوابم تو ميای ، يا من توی خواب توام

 

نميدونم تو ميدونی که زندگيم تو مشتته

هر چی قشنگی خداس ، نگين يک انگشتته

آه نکشی عزيزکم ، که من تو آهت ميميرم

بدون تو حتی يه روز ، توی بهشتم نميرم

فقط ميخوام بهت بگم ، تموم آواز منی

بهونه زندگي و شعر سرآغاز منی

نميدونی من ميدونم ، دلت بازم جای ديگه اس

حواستون که اينجا نيس پيش يه رسوای ديگه اس

خيالی نيس منکه تو رو ، برای دنيا نميخوام

موج نگات واسم بسه ، من ديگه دريا نميخوام

يه طوری من دوستت دارم ، که گفتنش نفس ميخواد

يه عالمه حس غريب ، چل آسمون هوس ميخواد

من ميدونم نميدونی ، که من ديگه رفتنی ام

يه خاطره يه شعر خوب يه لحظه گفتنی ام

 

من ميدونم نميدونی ، دلم برات پر ميکشه

تو کوچه های عاشقی ، عطر تو رو سر ميکشه

اما بدون نميدونم ، کجای دنيای توام

تو قصه شاه پريا ، کجای رويای توام

نميدونم شايد يه روز واست کمی عزيز بشم

بگی به ديدنم ميای ، تب بکنم مريض بشم

شايد يه روز يه حالتی اسم منو صدا کنی

واسه دوباره ديدنم ، همش خدا خدا کنی

شايد يه روز تو آسمون تو ابرها پيدام بکنی

شعرای پاره پاره مو ، بخونی و صدام کنی

چه ميدونی شايد دلت يه روزی تنگ بشه برام

عکسمو هی نگاه کنی ، بپيچه تو گوشات صدام

اما بدون عزيزکم ، هر جا باشم اسيرتم

روی زمين تو آسمون ، خاک توی مسيرتم

 

بدون يه روز که بی منی ، من پرم از تو پر شدن

هجوم خاطرات تو ، بی سر و بی سپر شدن

يه روز اگه خواستی منو ، تو آينه نگاه بکن

نگاه بيگناهتو ، هديه به روی ماه بکن

* * *

آخر قصه ها همش ، پر از تب عاشقيه

قصه من با تو ولی ، تا روز آخر باقيه

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 12:58  توسط مژده  | 

نگفت عاشقه؟ آخه چرا

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که
عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 11:52  توسط مژده  | 

چقدر خوبه!!!!!

همین حسی که دارم

                        حتی وقتی از تو دورم تلخ و بیمارم

                                                                               چقدر خوبه

همین بس که میدونم

                            خوبه خوبی خواب خوابی من که بیدارم

                                                                               چقدر خوبه

همین بغضی که دارم

            همین ساز شکسته دلیل از تو مردن از تو رفتن تا تو برگشتن 

                                                                                چقدر خوبه

همین اشکی که غلتید

         همین دستی که لرزید همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من

                                                                                  چقدر خوبه

همین حرفی که گم شد

                          از لب من تا ترانه از تو پر باشه

                                                                                  چقدر خوبه

همین آهو که گم شد

                             تا دوباره کودکانه از تو پر باشه

                                                                                  چقدر خوبه

جقدر خوبه که هستی اگه حتی بد بد

                          اگه حتی غریبه مثل سایه با دل من

                                                                                  چقدر خوبه

 چه بی نور ستاره همین که تو بخندی

                       چه بی رنگه اقاقی پیش لبهات وقت شکفتن

                                                                                  چقدر خوبه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 10:45  توسط مژده  | 

من برات بی تابم

  من برات بی تابم

    توی رویا هرشب تو میای در خوابم

     من برات بی تابم

                        توی اون پرنده که تنها رفیق قله هاست

                        توی اون گنج که هیچ کسی نمیدونه کجاست

                         توی اون پروانه ای که رو برگ گل نشست

                          تو همون طبعتی که هیچ کسی نبرده دست

                                     من برات بی تابم

   توی رویا هرشب تو میای در خوابم

   من برات بی تابم مهربون سنگ صبور

    مثل عاشقی غریب توی سرزمین دور

     مثل سایه های شب واسه ی یه قصر نور

       پیش تو باکی نیست اگه بشکنه غرور

        من برات بی تابم

                                تو مثل دلهره ی اون نخستین بوسه ای

                                  مثل شوق بچه ها با شروع قصه ای

                                    تو همون لطافت پاک عشق اولی

                                    لحظه ی جدا شدن مثل حرف آخری

                                             من برات بی تابم

     توی لالای خواب تو خود آرامشی

      تو همون امنیت دست پر نوازشی

       تو مثل جاذبه ی غرق یک ستاره ای

        تو همون زیبایی شب یک خاطره ای

         من برات بی تابم

                                       توی رویا هرشب تو میای در خوابم

                                                     من برات بی تابم

                                      من برات بی تابم مهربون سنگ صبور

                                          مثل عاشقی غریب توی سرزمین دور

                                           مثل سایه های شب واسه ی یه قصر نور

                                               پیش تو باکی نیست اگه بشکنه غرور

                               من برات بی تابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384ساعت 10:43  توسط مژده  | 

نجوای دل

یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت ،نمی تونه مانع رسیدن به خواسته ات بشه.
وقتی با بی رحمی به ناامیدی و یأس اجازه می دی رویاتو ازت بدزده وبا خودش ببره ،وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات نمی ایستی ،از کی توقع داری این کارو برات بکنه؟وقتی اون خواسته برات اونقدر ارزشمند نبوده که بهای لازم رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به آرزوی قلبتو بچشی؟

کی یادت  داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟آخرش چی ؟جاذبه ی این تکراری ها بی اراده حداکثر تا چند سال دیگه دوام داره؟بالاخره تاریخ انقضای اونم می رسه .گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجه نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشناک تر و زجرآور تر از رخداد اتفاق باشه .مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی آینده  کسی چه می دونه اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می یاد؟یه نگا به دیروزت بنداز ،اگه راضیت کرد ،جاپای دیروزت بذار ،اگه غمگینو پشیمونت می کنه ،اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برگردی ،دیگه اشتباه دیروزو تکرار نکن.اگه دیروز و امروز و فردات توسیاهی و غم وغصه مثل همن ،کوتاهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ،تغییرش بدی .

زندگی بی لطفی که فقط از سر عادت به تکرارش مشغولی ارزش زندگی کردن داره؟ تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویاها وعزیزترین آروزهات فقط خواست واراده خودته.چون خواسته عمیق قلبی تو بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته.تا کی نرسیدن به آرزوهای قشنگتو گردن نتونستن ها می ندازی؟کافیه با خودت رو راست باشی و کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی؟

                                                                 

کودک نجوا کرد:خدايا با من حرف بزن.

مرغ دريايی آواز خواند/کودک نشنيد

سپس کودک فرياد زد:خدايا با من حرف بزن.

رعد در آسمان پيچيد/اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت.

ستاره ای درخشيد ولی کودک توجه نکرد.

کودک فرياد زد :خدايا به من معجزه ای نشان بده.

و يک زندگی متولد شد/اما کودک نفهميد.

کودک با نا اميدی گريست.

خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايي.

بنابراين خدا پايين آمدوکودک را لمس کرد.

ولی کودک  پروانه را کنار زد و رفت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 13:3  توسط مژده  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 12:54  توسط مژده  | 

اینو از لینک یکی از دوستام گرفتمwww.fm77.blogfa.com

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 12:7  توسط مژده  | 

عشق و عاشقی

 

    

دخترک آمد کنارم گفت آقا عشق چیست؟

گفتمش دختر سر و کار شما با عشق چیست؟

گفت آقا خواب دیدم ذره ای عاشق شدم.

بگذریم از این مسائل جان آقا عشق چیست؟

گفتمش  دختر برو این را زبابایت بپرس

از چه می پرسی زمد دست تنها عشق چیست؟

رفت دختر پیش مادر گفت بابایم کجاست؟

یک نفر میگفت میداند که بابا عشق چیست؟

گفت مادر دخترم بابای تو پیش خداست

گفت مادرجان خدا میداند آیا عشق چیست؟

گفت مادر آنکه بابای تو را از من گرفت

هر چه پرسیدم جوابم داد الا عشق چیست؟

چشمهایم را نگاه کن بوی بابا میدهد.

این همان عشق است فهمیدی که حالا عشق چیست؟

    

عاشقی یعنی اسیر دل شدن

با هزاران درد و غم یکی شدن

عاشقی یعنی طلوع زندگی

با صداقت همنین گل شدن

عاشقی یعنی یکی شبها تا سحر

غرق در دنیای رویاها شدن

عاشقی یعنی تحمل انتظار

مثل ماه آسمان تنها شدن

عاشقی یعنی دو دیده تا ابد

پر زگوهرهای دریایی شدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 17:58  توسط مژده  | 

دل من تو رو می خواد
تو کی هستی که دلم برات پر ميزنه
برای ديدن تو به آسمون سر ميزنه
تو نباشی دل من بی
عشق تو ميميره
تو بايد بدونی دلم به
عشق تو اسيره
دل من تو رو می خواد
تو اميد زندگيمی تو تمام زندگيمی
توئی اون صدای قلبم توئی اون بود نبودم
جز با تو بودن آرزويی نداره دل من تو رو می خواد
من می خوام تو منو صدا کنی
يا فقط يه بار تو چشمام نگاه کنی
بيا برگرد دوباره
بی تو اين دل بيقراره
دل من تو رو می خواد
بدونه تو دل من رنگ بهار نداره

تو بهترینی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 11:37  توسط مژده  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 8:17  توسط مژده  | 

              

 

   من با دو کلام دو حرف دو گونه ی راز

         گفتگوی عشق را زمزمه میکنم

 

 

 

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 7:34  توسط مژده  | 

اینم یه روش جدید برای ابراز علاقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 7:31  توسط مژده  | 

                   

اقلیمی به نام حیاط و سرزمین دیگری به نام مرگ وجوددارد

و پلی که این دو را به هم متصل میکند عشق نام دارد

 

 

                   

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 21:8  توسط مژده  | 

بازآ......

    

بازآ که برويد باز دل گل خزانش را
بازآ که ببويد باز عشق جاودانش را
بازآ که بگويد باز دل درد نهانش را
بازآ که بجويد باز دل جا و مکانش را

I LOVE YOU SADAF

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:21  توسط مژده  | 

بهترین بهترین من

زرد و نيلی و بنفش
سبز و آبی و کبود!
با بنفشه ها نشسته ام،
سال های سال،
صبح های زود.


در کنار چشمه ی سحر
سر نهاده روی شانه های يکدگر،
گيسوان خيس شان به دست باد،
چهره ها نهفته در پناه سايه های شرم،
رنگ ها شکفته در زلال عطر های گرم،
می تراود از سکوت دلپذيرشان،
بهترين ترانه،
                بهترين سرود!


مخمل نگاه این بنفشه ها،
می برد مرا سبک تر از نسیم،
از بنفشه زار باغچه،
تا بنفشه زار چشم تو - که رُسته در کنار هم -
زرد و نیلی و بنفش
سبز و آبی و کبود.
با همان سکوت شرمگین،
با همان ترانه ها و عطر ها،
بهترین هر چه بود و هست،
بهترین هر چه هست و بود!


در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترین بهش ها گذشته ام
من به بهترین بهارها رسیده ام.


ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!
لحظه های هستی من از تو پرشده ست
آه!
در تمام روز،
در تمام شب،
در تمام هفته،
در تمام ماه،
در فضای خانه، کوچه، راه
در هوا، زمین، درخت، سبزه، آب،
در خطوط درهم کتاب،
در دیار نیلگون خواب!


ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن!
بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.


ای نوازش تو بهترین امید زیستن!
در کنار تو
من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.


در بنفشه زار چشم تو
برگ های زرد و نیلی و بنفش،
عطرهای سبز و آبی و کبود،
نغمه های ناشنیده ساز می کنند،
بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها!

روی مخمل لطیف گونه هات،
غنچه های رنگ رنگ ناز،
برگ های تازه تازه باز می کنند،
بهتر از تمام رنگ ها و رازها!


خوبِ خوبِ نازنین من!
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب،
بهتر از تمام شعرهای ناب!

نام تو، اگر چه بهترین سرود زندگی ست
من تو را
          به خلوت خدایی خیال خود:
«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،
بهترین بهترین من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:21  توسط مژده  | 

نمی دونی

چقدر دلتنگ اینم که توی آغوش مهربانت آرام بگیرم... چقدر دلتنگم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:19  توسط مژده  | 

تو

اگر «تو» نبودي
کدام واژه مرا تا عروج «ما» مي برد؟
اگر تو نبودي، سلام را که به لبخند، پاسخش مي داد؟
نگاه منتظرم، راه بر نگاه که مي بست؟
ز پشت پنجره، چشمان من که را مي جست؟
اگر«تو» نبودي، کدام واژه به لب هاي من گره مي خورد؟
سراي خاطره ام، رازدار که مي بود؟
اگر تو نبودي، دلم هواي که مي کرد؟
سفر به ياد که، آغاز مي توانستم؟
اگر تو نبودي، فضاي خاطره ام، عطر ياد که را داشت؟
کدام واژه به جاي «تو» ورد لب مي شد؟
اگر تو نبودي، دل غمديده را چه کس مي برد؟
کدام خنده مرا جان تازه اي مي داد؟
کدام شم نجيبانه، آتشم مي زد؟
کدام بغض غريبانه، گريه سر مي داد؟
اگر تو نبودي، به شوق که، آغاز مي توانستم؟
به کوي که، پرواز مي توانستم؟

تو را به جان سپيده، تو را به سوسن و شبنم
تو را به ساقه ي گندم، تو را به سوره ي مريم
تو را به نازکي خواب يک بنفشه زيبا
تو را به بارش باران، تو را به آبي دريا
تو را به پاکي کوثر، تو را به عمر شبنم بي تاب
تو را به رويش نيلوفرانه در مهتاب
تو را به جان شقايق، تو را به لاله تبدار
تو را به گرمي آتش، تو را به لحظه ي ديدار
تو را به هق هق آرام و بي صدا سوگند
بمان
بمان که گر تو بماني، بهار خواهد ماند
بمان که گر تو بماني، هَزار خواهد خواند
بمان بهانه بودن، بمان دليل سرودن
بمان اميد شکفتن
که گر «تو» بماني
دوباره خواهم ماند، دوباره خواهم خواند
براي باور فردا، شبانه خواهم راند
بمان که من به شوق بودن با تو
به آفتاب روشن فردا، سلام خواهم داد
بمان، که گر تو بماني
اميد خواهد ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:18  توسط مژده  | 

گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی جواب است
ای وای به حال هر دوی ما...

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 11:18  توسط مژده  | 

 

گاه گاهی می شود بود و نبود
      گاه گاهی می شود خواند و نخواند
             گاه گاهی می شود برد و نبرد
                    گاه گاهی شايد قلمی بايد زد
                         به سرانگشت نياز
                             به روانی اميد
                                 به سياهی درون
   گاه گاهی می شود خواست و نخواست
         يا خواست و نشد
             نه!!! شايد شد و نخواست
                  چه کسی می داند؟؟؟
                        گاه گاهی می شود پاک نمود
                              می شود خاک نمود
                                  گاه گاهی می شود سجده نمود
                                         به هر آنچه که هست
                      به هر آنچه که شايد باشد
                  يا نباشد هر چيز که بگويدد

             گاه گاهی زندگی شوخی نيست....

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 11:59  توسط مژده  | 

جوانه آرزو

زعشق روزگار من  تو بهترين نشانه اي

            تو باغ و گلشن مني ،تو بهترين بهانه اي

                 تو عشق جاودان من،تو ما ه آشيان من

                       تو ساز من،تو سوزمن،تو بهترين يگانه اي

                              كلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي

                                         به هر كجا كه بنگرم، تو بهترين جوانه اي

 

به كوه و دشت وبوستان ،به ماه و اختر و زمان

             تو عشق جاودانه اي،تو بهترين ترانه اي

                   شكوه آرزوي من،اگر ببار نياورد

                              تو اي نهال آرزو، تو بهترين جوانه اي

                                      تو پاره تن مني،تو عشق روشن مني

                                               پرنده دل مرا ،تو بهترين ترانه اي

                 به كوه و دشت و بوستان،پيام رسانده ام هنوز

               به هر كجا و هر مكان ،تو بهترين نشانه اي

   

                   

مي دوني همه بهانه براي خوابيدنم تو هستي مي دوني زود ميخوابم تا زودتر تو خواب ببينمت و باهات حرف بزنم . اصلا مي دوني چقدر باهات حرف مي زنم

مي دونستي تازه فهميدم عشق چيه زندگي چيه . مي دونستي با تو دوباره زنده شدم

با خودم مي گم پس

تا حالا چي بودم  باور کن وقتي با توام حتي تمام سلولهاي بدنم از بودن با تو عشق مي ورزند .

مي دوني لحظات با تو بودن چقدر دلنشينه

مرغ عشقم دلخوشم به بودنت همين که هستي و با مني مرغ عشقم زندگي تيره   تارش ماله من  همه سرفرازي و عشق و اميدش ماله تو

مي دوني ستاره با همه زيباييهاش  وقتي مي اي کم مي اره

مي دونستي تو بت و من بت پرست

جوانه اميد و آرزو ي من دوستت دارم و مي پرستمت


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 11:57  توسط مژده  | 

به نام جنون عشق
 
 
حقیقت دارد که تو می‌توانی با دست‌های من
     سه تار قلم مو را بنوازی و نُت‌های رنگ پریده را  فیروزه‌ای کنی
    ( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکنده‌ای)

    حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
    با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
    ( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطه‌ورم‌)

   تا من بنفشه ها را  میان شب های زمستان قسمت کنم ،
   تو یک خوشه انگور به صدایت  تعارف کن
   خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
   (حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
 
 


دوستدار همه شما
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 10:24  توسط مژده  | 

زندگی

زندگي

 زندگي عشق و محبت ورزيدن
 تلاش و سازندگي
 مرگ و نيستي
تولد بعد از مرگ
 هستي آفرين و معنويت است
زندگي پرنده ي در قفس ، روح آزادگي اوست
 زندگي انسانيت
 كمك و ياري به همنوع
 گرفتن دست بيماران و پيران
 عشق به پدر و مادر
عشق به فرزند
 از بند رستن و اميد و آرزوست
زندگي خوبي و صداقتست
 زندگي عصيانگريست
 زندگي آزادي و عشق به حق است
 زندگي رسيدن به اوي يكتاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 10:11  توسط مژده  | 

قسم به چشمات

                              

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو به خوبیات به هیچکسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد میزنم  تا دمدمای آخرین

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو به خوبیات به هیچکسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد میزنم  تا دمدمای آخرین

قطره به قطره خونم رو یک جا به نامت میکنم

دلخوشی های دنیا رو خودم به کامت میکنم

میبرمت یه جای دور میشم واست سنگ صبور

برات یه کلبه میسازم پر از یه رنگی پر نور

روح و دل و جون و تنم نذر نگاهت میکنم

دنیاها رو فدای اون چهره ی ماهت میکنم

هر چی که باختی پای من هر چی که بردم مال تو

دفتر شعر پیرم رو وقتی که مردم مال تو

قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم

جز به تو به خوبیات به هیچکسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این

اسم تو رو داد میزنم  تا دمدمای آخرین

                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 9:30  توسط مژده  | 

دلتنگم

                                                  

دلتنگ نگاتم اسیر خندهاتم

    میدنم که میدونی عمریه غرقه هواتم

         من لبریز عشقم پرم از تورو خواستن

                      کاش بدونی من دیونه سادگیاتم

                              مثل پروانه ها دورت میگردم

                                     بذار دست و تو دستای سردم

 

 من صداقت و با تو شناختم

       عشق تورو بردم و دل خودم رو باختم

             هر جا که میرم مهربونیهات پیش رومه

                        کاش باور کنی که بودن تو آرزومه

                   روزو شب میان میرن تو نیستی توی خونه

                          دیگه نفس کشیدن هم بی عشق تو حرومه

 

 هر جا که میرم مهربونیهات پیش رومه

           کاش باور کنی که بودن تو آرزومه

            روزو شب میان میرن تو نیستی توی خونه

                  دیگه نفس کشیدن هم بی عشق تو حرومه

                                       دلتنگ نگاتم اسیر خندهاتم

                               میدنم که میدونی عمریه غرقه هواتم

 

من لبریز عشقم پرم از تورو خواستن

            کاش بدونی من دیونه سادگیاتم

                  مثل پروانه ها دورت میگردم

                        بذار دست و تو دستای سردم

                                من صداقت و با تو شناختم

          عشق تورو بردم و دل خودم رو باختم

                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384ساعت 9:29  توسط مژده  | 

 ســر را نـهــاده روی  گــیـتـار گـریـه کـردم

 

 دیــشـب  دلـم گـرفـت و نـاچـار گــریـه  کـردم

ازتــلـخــی  تـــرانــه  بــا تــار گــریـه  کــردم

 

فــرسـنگ هـا  دویــدم  تـا بـردرش  رســیــدم

دربـسـتـنـش  چـو دیـدم،  بـسیـار گریـه  کردم

 

مــن  بــودم  وجـهـانـم  دل  بــود  و داســتـانــم

تــب کـرده  بـود  جـانـم،  تـبـدار گـریـه  کـردم

 

پــای  غـــزل  فــتـادم  رو بـا  قـصــیـده  کـردم

ســر را  نـهــاده  روی  گــیـتـار  گـریـه  کـردم

 

دل  را  بــغــل  گــرفــتـم  تـا  مـنـهـدم  نـگــردد

شــب  تـا سـحـر به  پـشـت  دیـوار گـریه  کردم

 

صــد بـار اشـک  فـرقــت  بـهتر بود  از  آنکـه:

یــک  بـار در حــضـور  دلـــدار  گـریـه  کــردم

 

دیــدم  بـه  گــریــه هـایـم  تـابــوت  خـنـده  هـایـم

درلــکـنـت  صـدایــم  یـکــبـار  گـریـه  کـردم

   

پدر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 13:32  توسط مژده  | 

تا فردا

                              

تا فردا...

             تا فدا و فرصت بعد

                  بتو فکر می کنم

                       به خانه میایم و میدانم

                               که ساز تمام ساعتها

                                          بنام تو کوک میشود

             پس به دل نگیر

                    دیدی اگربی خداحافظی

                                   از تو دور میشوم

                       قرار نیست در کوچه های بعد از غروب

             با تو نباشم

                 تا عصر و نیمکت چوبی

                     و عابرانی که شبیه تو میگذرند

                             و گرنه این تقویم

                      تا ابد ورق نخواهد خورد...

 

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384ساعت 16:5  توسط مژده  | 

قدم رنجه فرمودید خوش آمدید

Image hosted by TinyPic.com 
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 15:8  توسط مژده  | 

تو

در این تنهایی که خواب از چشمانم ربوده است.........

به تو می اندیشم........

می دانی اگر دوست داشتن تو کار اشتباهی است.......

پس قلبم به من اجازه نمی دهد کار درستی انجام دهم..........

چرا که در تو غرق شدم.........و هرگز بدون تو در کنارم......

نجات نخواهم یافت...........من همه وجودم را نثار می کنم........

تا تنها یک شب دیگر در کنار تو باشم.........

تمامی زندگیم را به خطر می اندازم..........

تا تو را یک بار دیگر در کنارم حس کنم.........

چرا که قادر نیستم تنها با خاطره سرودمان زندگی کنم...............

من همه وجودم را در راه عشق تو فدا میکنم.............محبوبم....

می توانی مرا حس کنی.......و تصور کنی من به چشمانت خیره شده ام..........

تو را به روشنی می بینم.......زنده و جاودانه در ذهنم جای گرفتی..........

با این حال همچون ستاره بخت من......از من دور هستی.....................

من همه وجودم را نثار می کنم....تا تنها یک شب دیگر در کنار تو باشم...........

تمامی زندگیم را به خطر می اندازم....تا تو را یک بار دیگر در کنارم حس کنم..........

چرا که قادر نیستم تنها با خاطره سرودمان زندگی کنم..........

من امشب......امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 14:18  توسط مژده  | 

می دانی!!

می دانی.....از لحظه ای که او را دیدم...گویی تنها برای اوست که زندگی می کنم.........به خاطر نمی آورم چگونه........اما می دانم که به درونم راه یافت و همانجا ماند............برای اوست که زندگی میکنم...........هم او که روحم را با قدرت متاثر می سازد.........برای اوست که زندگی میکنم.........و این باری بر دوشم نیست...................................

همواره برای اوست که زندگی میکنم............او که مرا رنج می دهد.......و او که لطیف و مهربان است.......او که از ورای عشق در آسمان اتاقمان رنگین کمانی رسم می کند............او موسیقی است و برخی روزها که قلبم از درد سنگین می شود تنها یاریگری است که به فریادم می رسد.........الهه ای است که ما را دعوت می کند........همیشه در من زنده است.......با اوست که مرگ فرسنگها دور می گردد..........و من برای اوست که زندگی میکنم.............روز به روز برای اوست که زندگی میکنم...........آن هنگام که عهد و پیمانش را در درونم کشف نمودم..........زیباترین داستان عاشقانه من رقم زده شد.......و او چون انفجاری است که هرگز آسیب نمی رساند..........................

برای اوست که زنده ام.....می دانم که مرا آواره شهرها نموده است........می دانم که کمی زجر خواهد کشید...........اما خوشحالم که به خاطرش زنده ام..........................بدون او از دست رفته ام...........تنها برای او زنده ام.........در غم هایم او را صدا می زنم........در پیچش صدایم برای اوست که زنده ام...........صدایی که اوج می گیرد و عشق می زاید......................................برای اوست که زنده ام.........هیچ چیز دیگری ندارم..........و چه بسیار کسان دیگری را می بینم که بر چهره این پیام را دارند..........برای اوست که زنده ام.........................................

برای اوست که زندگی میکنم.......چه در یک شاه نشین و چه مقابل یک دیوار......و چه در هجوم فرداها...........می دانم که زنده خواهم ماند.....همچون یک باطل.........اما بازیگر اصلی همواره او باقی خواهد ماند..........................................

برای اوست که زنده ام........چرا که راه دیگری پیش رویم نیست.......چرا که موسیقی آن چیزی است که هرگز ترکش نکردم...........او موسیقی است............او بال پرواز دارد........او کلید آسمان است و درهای آفتاب را به رویمان می گشاید........برای اوست که زنده ام........برای اوست که زنده ام..........برای موسیقی.....برای اوست که زنده ام........او که یکتاست........برای اوست که زنده ام........برای اوست که زنده ام........

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 14:2  توسط مژده  | 

اشک

هیچکس ارزش اشکهای تو را ندارد و آن کسی که ارزش آنها را دارد هیچوقت اشک تو را جاری نمیکند!l0yalb0y
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 12:16  توسط مژده  | 

اینم چندتا از SMSهای دوستان گلم

ببین و دل نده

دوست داشته باش
عاشق نشو
بگزار و بگزر
که روزی باید
گزاشت و گذشت

 

دوستی یه حادثه و جدایی یک قانون است
پس بیایید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم

رفتنت مثل یه حادثه برام موندنیه
حالا آواز سفر کردن تو خوندنیه
لحظه ها ثانیه ها طاقت موندن ندارن
میسوزونن اما خوب فکر سوزوندن ندارن
هنوزم چشم به راهتم نازنین

 

گر هنوز مشتاقی که دوستت بدارم
روزهای جوانی عشقم را به من بازگردان
کاری کن که فروغ سپیده دم آسمان
جای خاموشی پرتو خورشید را بگیرد
این امری است بدیهی که آدمی دو بار می میرد
یکی آن روز که شرار عشقی در دلش فروزان نیست
و آن مرگ با درد و رنج بسیاری همراه است
و دیگر روزی که بی هراس پای به دامان گور می گذارد....

زندگي شايد همين باشد
يك فريب ساده و كوچك
آن هم از دست عزيزي كه تو دنيارا
جز براي او و جز با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد

 

 

به من تكيه كن، تكيه كن، تكيه كن
كه خاصيت عشق را مي شناسم
به من تكيه كن مثل شبنم به برگ
تو را بهتر از برگ ها مي شناسم
تو را روي گلبرگ ها مي نويسم
در آغاز،در انتها مي نويسم
در آغاز دفتر چه ي مقش هايم
تو را گر چه من بود؛ما؛مي نويسم!!!!!

 

اگه تن پس مي زنيم،حرمت عشق و نشكنيم
اگه چاوش نشديم،به شب شبيخون نرنيم
اگه من جفت تو نيست،ترانه اندازه توست
تو شباي بي كسي،ما همه دنبال منيم!!!!!!

كوير تشنه ي باران است،تشنه ي خوبي
به من محبت كن
كه ابر رحمت اگر دركوير مي باريد
به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد
وبوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خواست
چرا هراس،چرا شك؟
بيا كه من بي تو
درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست
اميد بارش باران نو بهارم نيست

به ياد آور كه زندگي من باد است
و چشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد
چشم كسي كه مرا مي بيند ديگر به من نخواهد نگريست
و چشمانت براي من نگاه خواهد كردو من نخواهم بود

 من چه گويم به مردمان چو بپرسند
قصه اين زخم دير پاي پر از درد؟
لابد بايد هيچ نگويم ور نه
هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد

 

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
كسي مثل تو نشد
كسي مثل تو نبود

 

به جای دسته گلی که فردا بر سر قبرم میگذاری

امروز با شاخه گلی یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم جاری میکنی

امروز با تبسمی شادم کن

به جای اون متنهای تسلیت که فردا در روزنامه ها چاپ میکنی

امروز با پیامهای کوتاه خوشحالم کن

من امروز به تو محتاجم نه فردا !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 12:12  توسط مژده  | 

مطالب قدیمی‌تر