سرگرمی تو شده
بازی با اين دل غمگين و خسته ام
يادت نمياد
اون همه قول و قراری که با تو بستم
با اينهمه ظلم
تو ببِين باز چه جوری پای اين همه قول و قرار من نشستم
نشکن دلمو
به خدا آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز
نگو بی خبری
نگو دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نيستی گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز
ديونه نکن
دلمو آهم ميگيره دامنتو عاقبت يه روز
نگو بی خبری
نگونمی دونی دلم پر از يه نفرين سينه سوز
نگو بی خبری
نگو نمی دونی وقتی که نيستی گريه شده کار اين دل عاشق شب و روز

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 15:10  توسط مژده
|
عجيب نيست اگر عشق را نمی دانی
تو پشت آِينه ای از غرور پنهانی
دلت هميشه به رنگ غروب دريا بود
خبر نداشتی از جلوه های بارانی
به شکل سخترين موجهای ناهمگون
مرا هميشه کشاندی به سمت ويرانی
بيا و مگو از نهايت اين عشق
به رغم اين همه ترديدهای شيطانی
و گرم کن تن يخ بسته ی مرا ِيکروز
درست پشت سکوت شبی زمستانی!!

+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 11:48  توسط مژده
|
دست تو تو دست من بود
دلت اما جای دیگه
تو خودت خبر نداری
اما چشمات اینو میگه
مدتی بود حس میکردم
که دلت یه جا اسیره
پشت پا زدی به بختت
کی واست جز من میمیره
تو میگی یه وقتا گاهی
پیش میاد یه اشتباهی
نه دیگه دیگه نمیشه
واسه تو نمونده راهی
دیگه دیدنم محاله
دیگه برگشتن خیاله
سزای کارت همینه
دل از اون نگات بیزاره
تو میگی یه وقتا گاهی
پیش میاد یه اشتباهی
نه دیگه دیگه نمیشه
واسه تو نمونده راهی

+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1384ساعت 15:1  توسط مژده
|