تبليغاتX
سیاره عشق

سیاره عشق

دلم عاشقت نمیشه اینو بدون همیشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آری !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:49  توسط مژده  | 

 

من نیازمنده عشقمم، عشق

تا ذهنم را آرامش دهد

و می خواهم کسی را بیابم

که متعلق به خود بخوانمش

......

قبل از اینکه عشقی زندگی بخش بیابم

چقدر دلخستگی باید تحمل کنم،

تنها چیزی که تا به حال نگهم داشته بود

قدرتم بود که آه دیگر تمام شده است

......

چقدر صبر کنم

چقدر بیشتر تحمل کنم

قبل از اینکه تنهایی قلبم را به درد آورد

یا اینکه آن را بشکند؟

......

نه دیگر نمی توانم به تنهایی زندگی کنم

من بی صبرانه برای عشقی که متعلق به خود بخوانمش جلو می روم

ولی وقتی احساس می کنم نمی توانم به طرفش بروم

آری این سخنان گران مرا نگه می دارند

......

اکنون عشق،عشق به این سادگی ها نمی آید

ولی من همچنان انتظار می کشم

در انتظار آن صدای دلنشین

که شبها برایم حرف بزند

برای بازوانی مخملین

تا در آغوشم گیرد

......

آه تا آن روز

من صبر می کنم

ولی اصلا ساده نیست

نه، می دانی که ساده نیست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:48  توسط مژده  | 

 

در این روزگار هر که ندزدید مفت باخت

من نیز می ربایم اما چه؟

بوسه

بوسه از آن لب ربودنی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:46  توسط مژده  | 

بوسه ی عشق ثوابه دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:42  توسط مژده  | 


شهر ما خانه ما!!!!!!!

 

اینم آموزش رقص به صورت حرفه ای!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:38  توسط مژده  | 

بدون شرح!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384ساعت 13:32  توسط مژده  | 

امیدوارم خوشتون بیاد

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 13:36  توسط مژده  | 

نمی خوام از دستت بدم!!!

 

بچه که بودم - یه کمد داشتم که همه وسایل با ارزش و چیز هایی رو که خیلی دوست داشتم رو می گذاشتم توش و درش رو هم قفل می کردم و کلیدش همیشه باهام بود . حتی موقع خواب .

خیالم راحت بود که دست هیچ کس به کمدم نمی رسه و وسایلم رو بر نمی داره .

حالا که بزرگ شدم هنوز اون کمد رو دارم با یه عالمه چیز دوست داشتنی و بار ارزش . هنوز هم درش رو قفل می کنم و کلید ش هم همیشه باهامه ولی مثل قدیما خیالم راحت نیست .

اخه چیز های رو که الان دوست دارم رو نمی شه تو کمد گذاشت و درش رو قفل کرد .  دیگه عشق من مداد های قشنگ و دفتر های یادگاری از عزیزان نیست . دیگه لوح تقدیر و کارنامه های قدیمی نیست . عشق امروز من یه دل با محبته - یه روح باصفاست - یه رویاست .

عشق من ؟؟؟

خلاصه خیالم راحت نیست و همش نگرانم.

نگران از روزی که چیزی رو که به خاطر داشتنش زحمت کشیدم یه نفر دیگه به راحتی از چنگم در بیاره و راحت صاحبش بشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 13:33  توسط مژده  | 

آدمیزاده دیگه!!

 

یه آدم وقتی قراره از دنیای نیستی وارد این جهان می شه - یه سری از بهترین افکار و احساسات و خلاصه چیز های خوب همراه خودش می اره . وقتی به دینا می آد تو گوشش اذان می خونن و اولین چیزهایی که می شنوه اسم خدا و ادم بابا مامانشه

تا وقتی کوچیکه و بچه / کارش خوردن و خوابیدن و گریه کردن / گناهی نداره و پاک و هنوز سرشار از اون قشنگی های خدادادی.

یه کم که بزرگتر میشه با پول آشنا می شه . میبینه که بابا و مامان با پول چه کار می کن و اگه یه کم باهوش باشه حتی راه در اوردنش رو هم می فهمه . و این اول مصیبته . وقتی پول رو مبینه و این که میشه با پول همه چیز رو خرید و.................

بزرگتر که میشه و می ره مدرسه . با دروغ و فحش های مختلف آشنا میشه . البته هنوز خیلی بد نیست چون دروغ ها و فحش هاش رو میشه تحمل کرد و از روی بچگیه . ولی کم کم نقطه های شیاه روی صحفه سفید دلش بیشتر میشه و دروغ هاش سنگین تر و فحش هاش به قول معروف ابدار تر میشه .

سن و سالش که بالاتر می ره و نوجوون میشه با نامردی و خیانت دزدی و ..... آشنا می شه . می فهمه که راست گفتن خوب نیست و با دروغ میشه موفق تر بود . می بینه که میشه از آدمها پله برای بالا رفتن ساخت و میشه به همه چیز های قشنگ و مورد احترام خیانت کرد . میشه آدم فروشی کرد - خیانت کرد . تازه فحش های قدیم در گاهی اوقات زبونم لال تبدیل به کفر و فحش به مقدسات میشه .

کمی می گذره . جوون میشه . عاشق میشه . اره یکی از اون احساسات قشنگ و یکی از بهترین نشانه خدا تو وجودش تبلور یدا می کنه . ولی این نقاط سیاه که خیلی قدرتشون زیاد شده عشق رو هم نابود می کنن . و اینجاست که بی وفایی مکمل دروغ و خیانت میشه . یه جوون از پا در می اره .

واسه یه آدم چی باقی می مونه وقتی نتونه عاشق بشه . وقتی نتونه راست بگه وقتی خیانت رو روحش رسوخ کنه و بی وفایی رو مسلک خودش قرار بده .

و این جاست که سوال پیش می یاد که کجا رفت اون همه قشنگی . کو اون همه احساس ناز . کجا رفت عشق . و تازه اون موقع است که آدم روزی هزار بار ارزوی مرگ میکنه و دنیا براش پوچ و بی مفهوم میشه .

و این نهایت بدبختیه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 13:29  توسط مژده  | 

اون دیگه نمیاد...

 

 انتظار كشيدن خيلي سخت و طاقت فرساست . وقتي انتظار مي كشي عمرت خيلي سريع تر مي گذره. تازه انتظاري كه احتمال تموم شدنش خيلي پايينه .

تا كجا مي خواي ادامه – غرورت رفته كجا . يادت مي ياد اون واسه ديدن تو انتظار مي كشيد . يادت هست وقتي تو رو مي ديد گل از گلش مي شكفت . اي داد يادش بخير . حالا چي ؟ با وجودي كه بهش گفتي كه چقدر ديدنش واسه تو اهميت داره . با وجودي كه مي دونه چقدر انتظار برات سخته . با وجودي كه …………

 

يه روز مهم ترين عضو بدنش رو مي گذاشت رو سينه ات وگريه مي كرد و بعد آروم مي شد . يه ساعت نديدنت براش يه عمر بود . نارحت شدنت براش بزرگترين گناه بود ، خوشحال كردنت بزرگ ترين ثواب . هيچ كس پيش چشماش حتي اينقدر مهم و با ارزش نمي شد كه با تو مقايسه اش كنه . نمي دونم چي شد كه از اون عرش زيبا به اين فرش ننگ آور رسيدم . يعني آدم ها همه اين طوري اند ؟ زود از هم سير مي شن ؟ شايد كار ترس بوده؟ يعني ترس مي تونه عشق رو از آدم بگيره . شايد از رسوايي واهمه داشت . يعني رسوايي مي تونه آدميت آدمي رو ازش يگيره . يعني براش مفيد نبودي ، يعني وقتي واسه كسي مفيد نباشی به درد نمی خوری باید مچالت کرد و انداختت زباله . ولي من كه بودم . به قيمت زندگي و جونش واسش مفيد بودم . خطايي ازم سر زد كه نا بخشودني بوده و نمي شد بخشيدش ؟ پس چطور من بخشيدم خطاهايي رو بخشيدم كه كوچترين ضررش تلف عمرم بود . يعني اين همه عشقي كه ادعاش رو مي كرد ارزش بخشيدن رو نداشت . يعني شكستن غرور يه مرد ارزش اين رو نداشت كه فقط يه بار به حرفش گوش كني . دلم به جهنم – روحم به درك – غرورم رو چه كنم ؟ به خودت بيا – وقتي واسه هدر دادن نداري – بيدار شو . اين حرف ها ديگه خريداري نداره – با عشق و عاشقي حتي يه دونه نون هم به آدم ني دن . هيچ آدن خاكي ارزش اين رو نداره كه بخواي بهش فقط يك ثانيه فكر كني . گذشته كه رفت از غفلت ها پند بگير . حال رو درياب و ديگه غفلت نكن. اينده رو نگاه كن و رو غفلت هاش خط قرمز بكش .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384ساعت 11:8  توسط مژده  | 

نمیدونم چی بنویسم

امروز بعد از مدتها دوباره دست به قلم شدم تا از خودم و دنیای درونم بنویسم

بنویسم و این کاغذ های بی گناه را سیاه کنم و دل پر درد خود را اندکی ارام

ولی نمیدانم از چه بگویم ؟

از اشک هایم که بی مهابا می بارند

یا از دل پر دردم که با تنهایی هایش خو گرفته

یا از ان نامهربانی که با رفتنش دنیا را برایم به پایان رساند

یا از تو ....؟؟

از تو که ناخواسته پا به سرزمین دلم نهادی و بی اجازه وارد شدی

من سوگند خورده ام ...

سوگند خورده ام هرگز کسی را به خانه ی دلم راه ندهم

پس تو چگونه وارد شدی که من نفهمیدم ؟؟؟؟

چگونه ؟

این را با تاکیدی عجیب می پرسم : چگونه پا به سررمین دلم نهادی که امدنت را هیچ نفهمیدم ؟؟؟

تو با ورودت تمام قوانین درونی ام را زیر پا گذاشتی

من هنوز وجودت را باور نکردم

پس برایم از خودت بگو ...

بگو از من چه می خواهی

از چشم هایت بگو ...

هر چه می خواهی بگو

فقط بگو

همین ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 14:3  توسط مژده  | 

شرابی نیست!!!

سپرها سینه ها هستند چه دلها آشیان کینه ها هستند " شرابی نیست " خوابی نیست "کنار آب می جنگیم و آبی نیست "به پاس پاکی ایمان ز ناپاکان کافر داد می گیریم "تمام دشت را یک بار "به زیر هیبت فریاد می گیریم "و پیروزی از آن ماست "چه با رفتن چه با ماندن
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:53  توسط مژده  | 

عشق عمومی!!!

شک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

[]

قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

[]

درخت با جنگل سخن‌می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مرده‌گان اين سال
عاشق‌ترين زنده‌گان بوده‌اند.

[]

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن‌می‌گويم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دريا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گويد

زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

اینم یه شعر قشنگ دیگه از احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:45  توسط مژده  | 

اینم یه شعر قشنگ از احمد شاملو


 

سنگ می‌کشم بر دوش،
سنگ الفاظ
سنگ قوافی را.
و از عرق‌ريزان غروب، که شب را
در گود تاريک‌اش
می‌کند بيدار،
و قيراندود می‌شود رنگ
در نابينايی‌ی تابوت،
و بی‌نفس‌می‌ماند آهنگ
از هراس انفجار سکوت،

من کارمی‌کنم
کارمی‌کنم
کار
و از سنگ الفاظ
برمی‌افرازم
استوار
ديوار،
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشينم
در آن زندانی شوم...

من چنين‌ام، احمق‌ام شايد!
که می‌داند
که من بايد
سنگ‌های زندان‌ام را به‌دوش‌کشم
به‌سان فرزند مريم که صليب‌اش را،

و نه به‌سان شما
که دسته‌ی شلاق دژخيم‌تان را می‌تراشيد
از استخوان برادرتان
و رشته‌ی تازيانه‌ی جلادتان را می‌بافيد
از گيسوان خواهرتان
و نگين به دسته‌ی شلاق خودکامه‌گان می‌نشانيد
از دندان‌های شکسته‌ی پدرتان!

[]

و من سنگ‌های گران قوافی را بردوش‌می‌برم
و در زندان شعر
محبوس‌می‌کنم خود را
به‌سان تصويری که در چارچوب‌اش
در زندان قاب‌اش.

و ای بسا
که تصويری کودن
از انسانی ناپخته
از من ساليان گذشته
گم‌گشته
که نگاه خردسال مرا دارد
در چشمان‌اش،
و من کهنه‌تر به‌جانهاده‌است
تبسم خود را
بر لبان‌اش،
و نگاه امروز من بر آن چنان است
که پشيمانی
به گناهان‌اش!

تصويری بی‌شباهت
که اگر فراموش‌می‌کرد لب‌خندش را

و اگر کاويده‌می‌شد گونه‌های‌اش
به جست‌وجوی زنده‌گی
و اگر شيار برمی‌داشت پيشانی‌اش
از عبور زمان‌های زنجيرشده با زنجير برده‌گی
می‌شد من!

می‌شد من
عينا!

می‌شد من که سنگ‌های زندان‌ام را بردوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس‌می‌کنم تلاش روح‌ام را
در چارديوار الفاظی که
می‌ترکد سکوت‌شان
در خلاء آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشم‌شان
در کوير رنگ‌ها...

می‌شد من
عينا!

می‌شد من که لب‌خنده‌ام را ازيادبرده‌ام،
و اينک گونه‌ام...
و اينک پيشانی‌ام...

[]

چنين‌ام من
ــزندانی‌ی ديوارهای خوش‌آهنگ الفاظ بی‌زبان‌ــ
چنين‌ام من!
تصويرم را در قاب‌اش محبوس‌کرده‌ام
و نام‌ام را در شعرم
و پای‌ام را در زنجير زن‌ام
و فردای‌ام را در خويشتن فرزندم
و دل‌ام را در چنگ شما...

در چنگ هم‌تلاشی با شما
که خون گرم‌تان را
به سربازان جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانيد
که از سرما می‌لرزند
و نگاه‌شان
انجماد يک حماقت است.

شما
که در تلاش شکستن ديوارهای دخمه‌ی اکنون خويش‌ايد
و تکيه‌می‌دهيد از سر اطمينان
بر آرنج
مجری‌ی عاج جمجمه‌تان را
و از دريچه‌ی رنج
چشم‌انداز طعم کاخ روشن فرداتان را
در مذاق حماسه‌ی تلاش‌تان مزمزه‌می‌کنيد.

شما...

و من...

شما و من
و نه آن ديگران که می‌سازند
دشنه
برای جگرشان
زندان
برای پيکرشان
رشته
برای گردن‌شان.

و نه آن ديگرتران
که کوره‌ی دژخيم شما را می‌تابانند
با هيمه‌ی باغ من
و نان جلاد مرا برشته‌می‌کنند
در خاکستر زادورود شما.

[]

و فردا که فروشدم در خاک خون‌آلود تب‌دار،
تصوير مرا به‌زيرآريد از ديوار
از ديوار خانه‌ام.

تصويری کودن را که می‌خندد
در تاريکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجيرها و به دست‌ها.
و بگوييدش:
« تصوير بی‌شباهت!
به چه خنديده‌ای؟»
و بياويزيدش
ديگر بار
واژگونه
رو به ديوار!

و من هم‌چنان می‌روم
با شما و برای شما
ــبرای شما که اين‌گونه دوستارتان هستم.ــ
و آينده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ‌بردوش:
سنگ الفاظ
سنگ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس‌بمانم:
زندان دوست‌داشتن.

دوست‌داشتن مردان
و زنان

دوست داشتن نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان

دوست‌داشتن چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌انگشت بلور باران
بر شيشه‌ی پنجره

دوست‌داشتن کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتن نقشه‌ی يابو
با مدار دنده‌های‌اش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شط تازيانه
با آب سرخ‌اش

دوست‌داشتن اشک تو
برگونه‌ی من
و سرور من
بر لب‌خند تو

دوست‌داشتن شوکه‌ها
گزنه‌ها و آويشن وحشی،
و خون سبز کلروفيل
بر زخم برگ لگدشده

دوست‌داشتن بلوغ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتن سايه‌ی ديوار تابستان
و زانوهای بيکاری
در بغل

دوست‌داشتن جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌خود
وقتی که در آن دستمال بشويند

دوست‌داشتن شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتن پيری‌ی سگ‌ها
و التماس نگاه‌شان
و درگاه دکه‌ی قصابان،
تيپاخوردن
و بر ساحل دور افتاده‌ی استخوان
از عطش گرسنه‌گی
مردن

دوست‌داشتن غروب
با شنگرف ابرهای‌اش،
و بوی رمه در کوچه‌های بيد

دوست‌داشتن کارگاه قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموش رنگ‌ها
تپش خون پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنين انگشت
که پامال‌می‌شوند

دوست‌داشتن پاييز
با سرب‌رنگی‌ی آسمان‌اش

دوست‌داشتن زنان پياده‌رو
خانه‌شان
عشق‌شان
شرم‌شان

دوست‌داشتن کينه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتن شتاب بشکه‌های خالی‌ی تندر
بر شيب سنگ‌فرش آسمان

دوست‌داشتن بوی شور آسمان بندر
پرواز اردک‌ها
فانوس قايق‌ها
و بلور سبزرنگ موج
با چشمان شب‌چراغ‌اش

دوست‌داشتن درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتن فريادهای ديگر

دوست‌داشتن لاشه‌ی گوسفند
بر چنگک مردک گوشت‌فروش
که بی‌خريدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتن قرمزی‌ی ماهی‌ها
در حوض کاشی

دوست‌داشتن شتاب
و تامل

دوست‌داشتن مردم
که می‌ميرند
آب‌می‌شوند
و در خاک خشک بی‌روح

دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند
و فرو
می‌روند

دوست‌داشتن سکوت و زمزمه و فرياد

دوست‌داشتن زندان شعر
با زنجيرهای گران‌اش:
ــ زنجير الفاظ
زنجير قوافی...

[]

و من هم‌چنان می‌روم:
در زندانی که با خويش
در زنجيری که با پای
در شتابی که با چشم
در يقينی که با فتح من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لب‌خند تصوير کودنی که بر ديوار ديروز
تا شکوفه‌ی سرخ يک پيراهن
بر بوته‌ی يک اعدام:
تا فردا!

[]

چنين‌ام من:
قلعه‌نشين حماسه‌های پر از تکبر
سم‌ضربه‌ی پرغرور اسب وحشی‌ی خشم
بر سنگ‌فرش کوچه‌ی تقدير

کلمه‌ی وزشی
در توفان سرود بزرگ يک تاريخ
محبوسی
در زندان يک کينه
برقی
در دشنه‌ی يک انتقام

به آيدا
۱۳۴۳

سنگ می‌کشم بر دوش،
سنگ الفاظ
سنگ قوافی را.
و از عرق‌ريزان غروب، که شب را
در گود تاريک‌اش
می‌کند بيدار،
و قيراندود می‌شود رنگ
در نابينايی‌ی تابوت،
و بی‌نفس‌می‌ماند آهنگ
از هراس انفجار سکوت،

من کارمی‌کنم
کارمی‌کنم
کار
و از سنگ الفاظ
برمی‌افرازم
استوار
ديوار،
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشينم
در آن زندانی شوم...

من چنين‌ام، احمق‌ام شايد!
که می‌داند
که من بايد
سنگ‌های زندان‌ام را به‌دوش‌کشم
به‌سان فرزند مريم که صليب‌اش را،

و نه به‌سان شما
که دسته‌ی شلاق دژخيم‌تان را می‌تراشيد
از استخوان برادرتان
و رشته‌ی تازيانه‌ی جلادتان را می‌بافيد
از گيسوان خواهرتان
و نگين به دسته‌ی شلاق خودکامه‌گان می‌نشانيد
از دندان‌های شکسته‌ی پدرتان!

[]

و من سنگ‌های گران قوافی را بردوش‌می‌برم
و در زندان شعر
محبوس‌می‌کنم خود را
به‌سان تصويری که در چارچوب‌اش
در زندان قاب‌اش.

و ای بسا
که تصويری کودن
از انسانی ناپخته
از من ساليان گذشته
گم‌گشته
که نگاه خردسال مرا دارد
در چشمان‌اش،
و من کهنه‌تر به‌جانهاده‌است
تبسم خود را
بر لبان‌اش،
و نگاه امروز من بر آن چنان است
که پشيمانی
به گناهان‌اش!

تصويری بی‌شباهت
که اگر فراموش‌می‌کرد لب‌خندش را

و اگر کاويده‌می‌شد گونه‌های‌اش
به جست‌وجوی زنده‌گی
و اگر شيار برمی‌داشت پيشانی‌اش
از عبور زمان‌های زنجيرشده با زنجير برده‌گی
می‌شد من!

می‌شد من
عينا!

می‌شد من که سنگ‌های زندان‌ام را بردوش
می‌کشم خاموش،
و محبوس‌می‌کنم تلاش روح‌ام را
در چارديوار الفاظی که
می‌ترکد سکوت‌شان
در خلاء آهنگ‌ها
که می‌کاود بی‌نگاه چشم‌شان
در کوير رنگ‌ها...

می‌شد من
عينا!

می‌شد من که لب‌خنده‌ام را ازيادبرده‌ام،
و اينک گونه‌ام...
و اينک پيشانی‌ام...

[]

چنين‌ام من
ــزندانی‌ی ديوارهای خوش‌آهنگ الفاظ بی‌زبان‌ــ
چنين‌ام من!
تصويرم را در قاب‌اش محبوس‌کرده‌ام
و نام‌ام را در شعرم
و پای‌ام را در زنجير زن‌ام
و فردای‌ام را در خويشتن فرزندم
و دل‌ام را در چنگ شما...

در چنگ هم‌تلاشی با شما
که خون گرم‌تان را
به سربازان جوخه‌ی اعدام
می‌نوشانيد
که از سرما می‌لرزند
و نگاه‌شان
انجماد يک حماقت است.

شما
که در تلاش شکستن ديوارهای دخمه‌ی اکنون خويش‌ايد
و تکيه‌می‌دهيد از سر اطمينان
بر آرنج
مجری‌ی عاج جمجمه‌تان را
و از دريچه‌ی رنج
چشم‌انداز طعم کاخ روشن فرداتان را
در مذاق حماسه‌ی تلاش‌تان مزمزه‌می‌کنيد.

شما...

و من...

شما و من
و نه آن ديگران که می‌سازند
دشنه
برای جگرشان
زندان
برای پيکرشان
رشته
برای گردن‌شان.

و نه آن ديگرتران
که کوره‌ی دژخيم شما را می‌تابانند
با هيمه‌ی باغ من
و نان جلاد مرا برشته‌می‌کنند
در خاکستر زادورود شما.

[]

و فردا که فروشدم در خاک خون‌آلود تب‌دار،
تصوير مرا به‌زيرآريد از ديوار
از ديوار خانه‌ام.

تصويری کودن را که می‌خندد
در تاريکی‌ها و در شکست‌ها
به زنجيرها و به دست‌ها.
و بگوييدش:
« تصوير بی‌شباهت!
به چه خنديده‌ای؟»
و بياويزيدش
ديگر بار
واژگونه
رو به ديوار!

و من هم‌چنان می‌روم
با شما و برای شما
ــبرای شما که اين‌گونه دوستارتان هستم.ــ
و آينده‌ام را چون گذشته می‌روم سنگ‌بردوش:
سنگ الفاظ
سنگ قوافی،
تا زندانی بسازم و در آن محبوس‌بمانم:
زندان دوست‌داشتن.

دوست‌داشتن مردان
و زنان

دوست داشتن نی‌لبک‌ها
سگ‌ها
و چوپانان

دوست‌داشتن چشم‌به‌راهی،
و ضرب‌انگشت بلور باران
بر شيشه‌ی پنجره

دوست‌داشتن کارخانه‌ها
مشت‌ها
تفنگ‌ها

دوست‌داشتن نقشه‌ی يابو
با مدار دنده‌های‌اش
با کوه‌های خاصره‌اش،
و شط تازيانه
با آب سرخ‌اش

دوست‌داشتن اشک تو
برگونه‌ی من
و سرور من
بر لب‌خند تو

دوست‌داشتن شوکه‌ها
گزنه‌ها و آويشن وحشی،
و خون سبز کلروفيل
بر زخم برگ لگدشده

دوست‌داشتن بلوغ شهر
و عشق‌اش

دوست‌داشتن سايه‌ی ديوار تابستان
و زانوهای بيکاری
در بغل

دوست‌داشتن جقه
وقتی که با آن غبار از کفش بسترند
و کلاه‌خود
وقتی که در آن دستمال بشويند

دوست‌داشتن شالی‌زارها
پاها و
زالوها

دوست‌داشتن پيری‌ی سگ‌ها
و التماس نگاه‌شان
و درگاه دکه‌ی قصابان،
تيپاخوردن
و بر ساحل دور افتاده‌ی استخوان
از عطش گرسنه‌گی
مردن

دوست‌داشتن غروب
با شنگرف ابرهای‌اش،
و بوی رمه در کوچه‌های بيد

دوست‌داشتن کارگاه قالی‌بافی
زمزمه‌ی خاموش رنگ‌ها
تپش خون پشم در رگ‌های گره
و جان‌های نازنين انگشت
که پامال‌می‌شوند

دوست‌داشتن پاييز
با سرب‌رنگی‌ی آسمان‌اش

دوست‌داشتن زنان پياده‌رو
خانه‌شان
عشق‌شان
شرم‌شان

دوست‌داشتن کينه‌ها
دشنه‌ها
و فرداها

دوست‌داشتن شتاب بشکه‌های خالی‌ی تندر
بر شيب سنگ‌فرش آسمان

دوست‌داشتن بوی شور آسمان بندر
پرواز اردک‌ها
فانوس قايق‌ها
و بلور سبزرنگ موج
با چشمان شب‌چراغ‌اش

دوست‌داشتن درو
و داس‌های زمزمه

دوست‌داشتن فريادهای ديگر

دوست‌داشتن لاشه‌ی گوسفند
بر چنگک مردک گوشت‌فروش
که بی‌خريدار می‌ماند
می‌گندد
می‌پوسد

دوست‌داشتن قرمزی‌ی ماهی‌ها
در حوض کاشی

دوست‌داشتن شتاب
و تامل

دوست‌داشتن مردم
که می‌ميرند
آب‌می‌شوند
و در خاک خشک بی‌روح

دسته دسته
گروه گروه
انبوه انبوه
فرومی‌روند
فرومی‌روند
و فرو
می‌روند

دوست‌داشتن سکوت و زمزمه و فرياد

دوست‌داشتن زندان شعر
با زنجيرهای گران‌اش:
ــ زنجير الفاظ
زنجير قوافی...

[]

و من هم‌چنان می‌روم:
در زندانی که با خويش
در زنجيری که با پای
در شتابی که با چشم
در يقينی که با فتح من می‌رود دوش‌بادوش
از غنچه‌ی لب‌خند تصوير کودنی که بر ديوار ديروز
تا شکوفه‌ی سرخ يک پيراهن
بر بوته‌ی يک اعدام:
تا فردا!

[]

چنين‌ام من:
قلعه‌نشين حماسه‌های پر از تکبر
سم‌ضربه‌ی پرغرور اسب وحشی‌ی خشم
بر سنگ‌فرش کوچه‌ی تقدير

کلمه‌ی وزشی
در توفان سرود بزرگ يک تاريخ
محبوسی
در زندان يک کينه
برقی
در دشنه‌ی يک انتقام
و شکوفه‌ی سرخ پيراهنی
در کنار راه فردای برده‌گان امروز.

و شکوفه‌ی سرخ پيراهنی
در کنار راه فردای برده‌گان امروز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:42  توسط مژده  | 

کاشکی!!!!!!!!!!!!!!

اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکها مو نگاه ميکنم.

ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.

شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.

اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.

همه اش آسمون ابريه.

انگار آسمون هم مي خواد اشکا شو جمع کنه.

این روزها همه اش ابرـ

همه اش بارون ـ

همه اش اشک ـ

همه اش باد ـ

همه اش بغض ـ

همه اش تنهايی ـ

همه اش تنهايی ـ

کاش فقط يه کم تنها نبودم.

کاش يه کم خسته نبودم.

اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی.فقط يه کم.

 

کاش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:39  توسط مژده  | 

 

امروز دلم خیلی هواتو کرده ... امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم ...امروز بد جوری حضور دستای مهربونتو روی شونه هام کم دارم

امروز حال و هوای گریه دارم دلم خیلی برات تنگ شده ... خیلی به بودنت نیاز دارم ... دلم می خواد کنارم باشی ... می خوام که باشی ...

می خوام سرمو رو شونت بزارم و تمام دل تنگی ها مو تو بغلت گریه کنم ... کاش میدونستی تو دلم چه خبره ... کاش کنارم بودی

اما نه ...

بزار داغ دلم بیشتر بشه ... بزار بیشتر انتظار بکشم تا حسابی قدر چشماتو بدونم ...

 

ممکنه کسی رو پیدا کنی که بهتر از من باشه ... ولی مطمئن باش هیچ کسو پیدا نمی کنی که بیشتر از من عاشقت باشه ...

 

با رفتنت چیزی عوض نمی شه

من می مونم منتظرت همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 11:37  توسط مژده  | 

cry me river

اينم از متن زيبای آهنگ Cry Me River .اين ترجمه رو به تمام عاشق‌هايی مثل خودم كه يه روزی 
ترك شدن تقديم می‌كنم :


تو آفتاب من بودی
تو زمين من بودی
ولی تو ندونستی كه من تموم اون مدت به تو عشق ورزيدم
ولی تو ريسك كردی
و نقشه های ديگری كشيدی
ولی من مطمئنم كه تو فكر نمی‌كردی كه نقشه هات نقش بر آب بشه
﴿دستت پيش من رو بشه﴾


مجبور نيستی بگی چيكار كردی
پيش از اين خودم پی بردم ، من از طريق اون ﴿ پســر ﴾ ماجرا رو فهميدم
حالا ديگه هيچ فرصتی نمونده ، برای من و تو  ، و فرصتی نخواهد بود
اين تو رو افسرده و نارحت نمی‌كنه !؟


تو به من گفتی عاشقم هستی
چرا من رو ترك كردی ، يكسره و تماما تنها
حالا به من می‌گی بهت نياز دارم
وقتی به من زنگ می‌زنی ، پشت تلفن
دختر ، من تو رو قبول ندارم
بايد من رو بوسيله دوستای ديگه متعجب می‌كردی!؟ ﴿ دست پاچه می‌كردی!؟ ﴾
پل های بر گشت تو سوخته و از بين رفته
و حالا نوبت تو است برای گريه كردن
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن ، آره  آره


ميدونم كه اونا ميگن ،
" چيزهايی هست كه بهتره ناگفته بمونه "
اين شبيه اون چيزی نيست كه با اون ﴿ پسـر ﴾ حرف می‌زدی! ،
تو خودت اين رو ميدونی
﴿ برای من نقش بازی نكن كه بگی اين رو نميدونی ﴾
تمام اين‌ها رو مردم به من گفتن 
در نرسيدن و موفق نشدن به زهن و فكر من ادامه بده
تو بايد صادقانه انتخواب می‌كردی
اون وقت ممكن نبود كه اونو از خودت دور كنی
آره


آه
زيان و خرابی به بار آمده است
گمان ميكنم ترك و فراموش شده ام


به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ ادامه بده و فقط ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ دختر ادامه بده و فقط ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ تو می‌تونی ادامه بدی و فقط ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن


به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ دختر ادامه بده و فقط ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ ادامه بده و فقط ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن
﴿ برای اينكه من قبلا گريه‌هام رو كرده‌ام ﴾
به اندازه‌ى يك رود برای من گريه كن ، آره آره
بيش تر از اين قصد ندارم گريه كنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 16:2  توسط مژده  | 

50 ترفند برای آزار دیگران

نمیشه که همش از عشق و عاشقی گفت برای تنوع لازمه!!!!!

روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنید تا همه از خواب بپرند

(این روش برای کسایکه به غیر از سادیس رگه های از مازوخیسم دارن پیشنهاد میشه)

سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا افراد جلوی زود تر حرکت کنند

وقتی میخواین برین دست به آب با صدای بلند به اطلاع همه یرسونین

وقتی از کسی آدرسی میپرسین بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از یه نفر دیگه هم بپرسین

کرایه تاکسی رو بعد از پیاده شدن و گشتن تمام جیبهاتون به صورت اسکناس هزاری پرداخت کنید

همسرتون رو به اسم همسر قبلینون صدا کنید

توی اتوبان یا جاده روی لاین منتهی الیه سمت چپ با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت حرکت کنید

وقتی عده زیادی مشغول تماشای تلویزیون هستند مرتب کانل رو عوض کنید

از بستنی فروشی بخواین که اسم پنجاه و چهار نوع بستنی رو براتون بگه

جدول نیمه تموم دوستتون رو حل کنید

به کسی که دندون مصنوعی داره بلال تعارف کنید

وقتی از آسانسور پیاده شدین دکمه های تمام طبقات رو بزنید و محل را ترک کنید

وقتی با بچه ها بازی فکری می کنید سعی کنید از اونها ببرین

موقع نهارتوی یک جمع جزئیات تهوع و گلاب به صورتتون استفراغی رو که چند روز پیش داشتین با آب و تاب تعریف کنید

ایده های دیگران رو به اسم خودتون به کار ببرین

بوتیک چی رو وادار کنید شونصد رنگ و نوع مختلف پیراهناشو باز کنه و نشونتون بده بعد بگین هیچ کدومشون جالب نیست و به سرعت از اونجا خارج بشین

شمع های کیک تولد دیگران رو فوت کنید

اگر سر دوستتون طاس مرتب از آرایشگاهتون تعریف کنید

وقتی کسی لباس تازه میخره بهش بگین خیلی گرون خریده و سرش کلاه رفته

صابون رو همیشه توی وان حموم جا بذارین

روی ماشینتون بوقهای شیپوری نصب کنید

وقتی دوستتون رو بعد از مدت طولانی می بینید بگین چقدر پیر شده

وقتی کسی در جمعی جوک تعریف میکنه بلافاصله بگین قدیمی بود

چاقی و شکم گنده دوستتون رو مرتب بهش یادآوری کنید

بادکنک بچه ها رو بترکونید

مرتب اشتباهات لغوی و گرامری دیگران رو گوشزد کنید و بهش بخندید

وقتی دوستتون موهاشو کوتاه می کنه بهش بگین موی بلند بیشتر بهش میاد

بچه جیغ جیغوی خودتون رو به سینما ببرین

کلید آپارتمان طبقه سیزدهمتون رو توی ماشین جا بذارین و وقتی که به درآپارتمان رسیدین یادتون بیاد (این روش هم رگه های از مازوخیسم داره)

ایمیلهای فورواردی دوستتون رو برای خودش فوروارد کنید

تو کنسرتهای موسیقی بزرگ و هنری بی موقع دست بزنید

هر جای که میتونید آدامس جویده شده خودتون رو جا بذارین (توی دستکش دوستتون بهتره)

حبه قنده نیمه جویده شده و خیستون رو دوباره توی قندون بذازین

نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنید

دوستتون که پاش توی گچه به فوتبال بازی کردن دعوت کنید

عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنید

پیچهای کوک گیتار دوستتون رو که 5 دقیقه دیگه برنامه داره رو حداقل تا 270 درجه در جهات مختلف بچرخانید

با یه پیتزا فروشی تماس بگیرین و شماره تلفن پیتزا فروشی روبرویش که اونطرف خیابونه ازش بپرسین

شیشه های سس گوجه فرنگی رو با هات سس فلفل عوض کنید

موقع عکس رسمی انداختن برای هر کسی که جولوتونه شاخ بذارین

توی ظرفای آجیل برای مهموناتون فقط پسته ها  و فندوقهای دهان بسته بذارین

شونصد بار به دستگاه پیغام گیر دوستتون زنگ بزنید و قصه خاله سوسکه رو تعریف کنید

توی روزهای زمستونی با ماشینتون به سرعت از بین آبهای جمع شده رد بشین

توی جای کارت عابر بانکها چوب کبریت بذارین

جای برچسب قرمز و آبی شیر آب توالت هتل ها رو عوض کنید

یکی از پایه های صندلی معلم یا استادتون رو لق کنید

توی مهمونیها مرتب از بچه چهار سالتون بخواین هر چی شعر بلده بخونه

چراغ دستشویی رو که مشتری داره و کلیدش بیرونه خاموش کنید

ورقهای جزوه ی 300 صفحه ای دوستتون رو زیراکس کنید قاطی پاتی کنید یا بهم بریزید بع بهش پس بدین!

خدایا منو ببخش

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1384ساعت 11:20  توسط مژده  | 

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

گله دارم  گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

من از دست خدا هم گله دارم

شما که حرمت عشقو شکستید

کمر به کشتن عاطفه بستید

شما که روی دل قیمت گذاشتید

که حرمت عشق و نگه نداشتید

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

گله دارم گله دارم

من از دست خدا هم گله دارم

فریاد من شکایته یه روح بی قراره

روح که خسته از همه زخمی روزگاره

گلایه من از شما حکایت خودم نیست

برای من که از شما سوختم و گم شدم نیست

اگه عشقی نباشه آدمی نیست

اگه آدم نباشه زندگی نیست

نپرس از من چه آمد بر سر عشق

جواب من به جز شرمندگی نیست

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

گله دارم گله دارم

من از عالم و آدم گله دارم

آهای مردم دنیا...

آهای مردم دنیا...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 14:0  توسط مژده  | 

آی خدا

ای خدا ای خدا سوختم و ساختم

وقتی فهمیدم که باختم

بعد تو عشق قشنگم

آدما رو خوب شناختم

آره آره عاشق تو بودم

آره عاشق تو بودم

ذره ذره ی وجودم

حتی یکبار هم نگفتم

قصه ی تو رو سرودم

من دلکم جنس بلوره

تو خونه ت از من خیلی دوره

من و تو سنگیم و شیشه

زندگی بی تو نمیشه

زندگی بی بی تو عذاب

مثل کابوس توی خوابه

عکس چشمون قشنگت

روی طاقچه توی قاب

آی عذاب و آی عذاب و آی عذاب

الهی اسی بشی خونه خراب

اسیر عشق یکی مثل خودت

تا بفهمی دلمو کردی کباب

غروبا کنار جاده

منمو یک دل ساده

چشم به ارهت بازم میمونم

کاشکی برگردی دوباره

کاشکی برگردی دوباره

ستاره نگاهی بنداز

نگاه کن دلم چه تنهاست

همیشه غروب که میشه

چشم امیدم به فرداست

آرزو دلم شکسته

بغض و غم گلومو بسته

جای خالیت توی خونه

گل میارم دسته دسته

غروبا کنار جاده

منمو یک دل ساده

چشم به راهت میمونم

کاشکی بر گرده دوباره!

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 13:6  توسط مژده  | 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 13:5  توسط مژده  | 

 ما را هم در دعای خود شریک بدانید
+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 12:7  توسط مژده  | 

اهای خوشگل عاشق

آهای خوشگل عاشق

آهای عمر دقایق

آهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق

آهای ای گل شب بو

آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو

دلم لاله ی عاشق

آهای بنفشه ی تر

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو تو پر پر

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با منه عاشق چرا برات زیادم

آهای صدای گیتار

آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار

دلت یاس پر احساس آی مریم نازم

تا اون روزی که نبضم بزنه ترانه سازم

برات ترانه سازم تو آهنگی و سازم

بیا برات میخوام از این صدا قفس بسازم

آهای خوشگل عاشق

آهای عمر دقایق

آهای وصل به موهای تو سنجاق شقایق

آهای ای گل شب بو

آهای گل هیاهو

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو

دلم لاله ی عاشق

آهای بنفشه ی تر

نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو تو پر پر

من که دل به تو دادم چرا بردی ز یادم

بگو با منه عاشق چرا برات زیادم

آهای صدای گیتار

آهای قلب رو دیوار

اگه دست توی دستام نذاری خدانگهدار

خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه 15 مهر1384ساعت 7:59  توسط مژده  |